تلگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۸۱۰۷۴
تاریخ انتشار: ۰۲ آذر ۱۳۹۶ - ۱۸:۲۲
نوشته : پرنیا خنجری



شوشان خرمشهر: یادت می آید داداش ؟ 
همین چند سالِ پیش ، با شنیدنِ خبرِ زلزله دلگیر شدم و خودم را در آغوشت جمع و جور کردم و با وحشت ، نگاهی به رابطه ی خواهر برادرانه مان انداختم و لحظه ای خودم را جای یک خواهر که مثل خودم جانش برای برادرش میرود و تو را جای برادری که جانش میرود و جانم را میبرد .. !
به من خندیدی ، سرم را نوازش کردی و با لحن گرمت قلبم را مطمئن کردی که هیچوقت از کنارم نمیروی .. من هم به خودم تشر زدم ، بابتِ حتی فکرِ لحظه ای نبودنت .. !
.
چند روزِ پیش ، کنار هم نشسته بودیم و سعی میکردی یک مسئله ی ریاضی را به من یاد بدهی اما من ، با صدای رادیویی تو ، جمع و تفریق و هندسه را هم شعر و غزل میشنیدم و حسابی با دیوانگی هایم کلافه ات کرده بودم ..! چند ثانیه بعد ..
قلم روی کاغذ لرزید و تمامِ معادلات خراب شد .. دستانت لرزیده بود .. سرم را بالا گرفتم .. اشک در چشمانت میلرزید .. من هم تکان تکان میخوردم ..
ترسیده بودم ..صدای جیغ و داد دختر های همسایه .. فریادِ پدر های این اطراف .. جیغ و گریه ی مادر ها .. حسِ سرمای اطراف .. خورشیدی که نمیتابید و شهری که ویران شده بود و ستونی در یک آن بر زندگی ام ویران شد .. ! چرا همه چیز اینقدر یک دفعه ای خراب شد ..؟! دستانت را گرفتم و سرما تمامِ وجودم را در بر گرفت .. حالا من ، میانِ همهمه ی صدای اطراف ،  روی تکه سنگی که روزی بالای سرمان بود نشسته بودم و تو ، بی تفاوت بر روی یکی از همین پاره سنگ ها به خواب رفته بودی .. همیشه خسته که بودی میگفتی "سرم را روی سنگ هم بگذارم خوابم میبرد .. " چقدر خسته بودی که برای همیشه سنگ ها تو را به خواب بردند .. میدانی ..
وقتی در قلبِ کسی بنشینی با رفتنت قلب او را هم میبری .. ، جانش میرود .. دلمرده میشود و من دلمرده ترین بی دل و جانِ روی زمین بودم ..!
.

از جایم بلند شدم .. میانِ تمام چیز هایی که ویران شده بود تکه کاغذی یافتم ، یک معادله ی ریاضی که بعد از ساعت ها نوشتن ، با یک لرزش ساده به هم ریخته بود ... !
همین لرزش ساده .. که تمام معادلات زندگی ام را به هم ریخت !

روی هر تکه سنگ که قدم برمیداشتم چند قطره ای اشک از چشمانم و ذره ذره خون از سرم به جا میگذاشتم .. یک به یک پاره سنگ ها را میگذراندم ، ضبطِ صوتِ قدیمی مان سالم مانده بود .. نواری سالم را از آن میان یافتم و جانم را به صدایت سپاردم ..قطره های پایانی رنگِ قرمز وجودم سنگ ها را رنگ آمیزی میکند ...! من خیلی خسته بودم .. سرم را روی سنگ گذاشتم و خوابم برد ...! 

نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار