تلگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۵۲۵۸۳
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۶
نخستین زن جانباز خرمشهر:
وقتی از کنار مسجد جامع خرمشهر عبور می کند دستش را بر ترکش دیوارهای هنوز هم زخمی آن می کشد...



وقتی از کنار مسجد جامع خرمشهر عبور می کند دستش را بر ترکش دیوارهای هنوز هم زخمی آن می کشد؛ صدای مسجد جامع را شبیه همه آنهایی که با خرمشهر یکی بودند می شنود؛ او که حالا 38 سال است که زادگاهش را به خاطرخودِ «خرمشهر» تنها با یک چشم می بیند..

'پری حورسی ' را به بهانه روزهایی که متعلق به دفاع و جنگ است کنارمان داشتیم، زنی که پیش از آغاز دفاع مقدس جانباز شده بود و مادری که با وجود چشم و کتف زخمی و مستاجر بودن این روزهایش، اطمینان داد باز هم برای خرمشهر و به خاطر خاکش می ماند.
** اصالت خانواده ی حورسی به کدام منطقه برمی گردد؟
-- به استان بوشهر.
** چطور این خانواده بوشهری به خرمشهر کوچ کرد؟
-- من و خواهر و برادرانم همه در خرمشهر متولد شدیم، پدرم 12ساله بود که همراه برادر بزرگش به خرمشهر می آید و بعدها به عنوان کارگر در شرکت نفت مشغول به کار می شود.

از زمانی که چشم باز کردیم در خیابان نقدی و کنار مسجد اصفهانی ها ساکن شدیم و با وجود ریشه بوشهری مان، پدر و مادرم به راحتی عربی را صحبت می کردند و خودمان را خرمشهری اصیل می دانیم.




** چند خواهر و برادر هستید؟
-- 5خواهر و 3برادر بودیم که یکی از برادرانم و خواهر بزرگترم فوت کردند.

** به روایتی شما نخستین زن جانباز خرمشهر هستید و بارزه این قصه آن است که این اتفاق در حالی برای شما شکل گرفت که هنوز جنگ 8ساله شروع نشده بود.

-- درگیری های قومیتی در سال 58، عده ای اخلالگر قصد داشتند خرمشهر را از کشور جدا کنند.
زمانی که مرحوم عباسی فرماندار خرمشهر بود، 3روز را به همراه دیگر برادران و خواهران عرب و فارسم روبروی فرمانداری تحصن کردیم، نمی خواستیم بین ما فاصله بیندازند تا اینکه تیرماه سال 58 از کوچه کناری مسجد جامع نارنجکی به سمت جمعیت پرتاب شد، یکی از بچه های سپاه روی نارنجک پرید ولی ترکش های آن به چشم راست و کتف من برخورد کرد.

** در زمان اصابت این ترکش ها چندساله بود؟
-- تقریبا 18سال داشتم.
** نکته جالبی که به آن اشاره کردید، نزدیکی قومیت ها در این مبارزه-باوجود ماهیت قومیتی درگیری- بود، شما که اصالت بوشهری داشتید و دوستان عرب تان کنار همدیگر یک مطالبه داشتید.

-- دقیقا همینطور بود، بیشتر کسانی که کنارمان حضور داشتند برادران و خواهران عرب مان بودند، به عنوان مثال عبدالزهرا قیم که در همین درگیری ها به شهادت رسید یک عرب بااصالت بود.

هیچ وقت از هم جدا نبودیم و نباید بین ما فاصله می افتاد، چندین سال کنار هم زندگی کرده بودیم و بهترین و بامعرفت ترین دوستان و همسایگان ما دوستان عرب مان بودند.
حرف همه ما این بود که تفرقه وجود نداشته باشد.

** به پای این اعتقاد یکی از چشمان تان را از دست دادید.
-- بله. چشم راستم مصنوعی است. روزی که مجروح شدم ابتدا هیچ حسی نداشتم، اتفاق غیرقابل پیش بینی بود، حتی وقتی به سمت بیمارستان منتقل می شدم، زمان عبور از سمت بلوار ساحلی به سمت ما تیراندازی می کردند، پدر و مادر و خواهرم بلافاصله خودشان را به بیمارستان رساندند.

**واکنش خانواده در برابر دختر 18ساله شان که حالا در حال از دست دادن یک چشم است چه بود؟
-- شاید باورتان نشود اما مادرم گفت؛ فقط آمده ام که شیرم را حلالت کنم و من هم گفتم اگر شهید شدم راضی باشید.

به هر حال پزشک هندی که در بیمارستان خرمشهر مشغول به کار بود گفت که نمی توانیم برایت کاری کنیم و از طرف فرمانداری با هواپیما به شیراز منتقل شدم. 14روز در شیراز بستری بودم تا شاید چشم زنده ای برای پیوند پیدا شود. اذیت بودم و با وجود تاکید پرستاران مبنی بر اینکه نباید روبروی آیینه قرار بگیرم بالاخره این کار را کردم.

** دختر جوان که می توانست سال ها شبیه همسن و سالهایش از نعمت بینایی بهره ببرد چطور با تماشای این تصویربا موقعیت جدیدش کنار آمد؟
-- شاید برایتان عجیب باشد ولی همان لحظهِ اول تماشای چشم مجروحم در آیینه، با آن کنار آمدم.




** باور پذیرش این فاجعه «در لحظه» کمی سخت است.
--واقعا در لحظه قبول کردم که باید بقیه عمرم را با این مشکل سپری کنم، با اینکه چشمم شبیه تخم مرغی شده بود که سفیده و زرده ی آن را قاطی کرده بودند، عکس العمل خاصی نداشتم به این خاطر در آن درگیری های شدید حتی از جان‎ مان هم گذشته بودیم.

** بعد از آن 14روز چشم تان تخلیه شد؟
-- در این 14 روز آنتی بیوتیک ها را در رگم تزریق می کردند، خیلی از این وضعیت خسته شده بودم تا اینکه از دکتر خواستم زودتر تکلیفم را مشخص کند، بالاخره تصمیم بر این شد که چشمم تخلیه شود و به جایش چشم مصنوعی تعبیه شود.

** یعنی در این بازه زمانی هیچ چشم زنده ای برای پیوند پیدا نشد؟
-- خیر. فقط خواهرم پیشنهاد داد که چشمش را به من اهدا کند، ولی نه من و نه دکتر راضی به این کار نبودیم. با همه این دردها روحیه خیلی خوبی داشتم و یادم می آید که وقتی دکتر گفت که چشم مصنوعی برایت نصب می کنیم در آن شرایط به شوخی گفتم یعنی چشم دکوری برایم می زنید.

** به چه میزان از باور یا اعتقاد رسیده بودید که در 18 سالگی چشم تان را از دست دادید ولی تا این اندازه باروحیه بودید؟
-- عشق به خاک و تعصب به خرمشهر و آبادان باعث شده بود که حس و روحیه را حفظ کنم.

** این پاسخ شما کمی درگیر فضای شعاری نیست؟
--- به هیچ عنوان شعار نمی دهم، خاک ما ناموس مان بود.

** چقدر بعد از این حادثه و عمل چشم تان به زندگی عادی برگشتید؟
-- خیلی زود. جالب بود خانواده بیشتر از خودم از این موضوع ناراحت بودند. وقتی برای اولین بار در خانه خواستم که چشم مصنوعی ام را تمیز کنم، خواهرم کنارم بود، بعد از درآوردن چشمم متوجه شدم که او با دیدن این صحنه غش کرده است. بعد از اینهمه سال هنوز فرزندانم با دیدن این صحنه دلشان می گیرد ولی با این همه برای اینکه فرزندم ثابت کند که مادری جانباز دارد مجبور شد که کوله پشتی جامانده از آن روزها و عکسهایم را به مدرسه ببرد.

** زمان زیادی از فروکش کردن درگیری های داخلی خرمشهر نگذشته بود که این بار جنگ شکل دیگری به خود گرفت، باز هم در خرمشهر ماندید؟
-- بله. بلافاصله بعد از اینکه امام دستور تشکیل ارتش 20میلیونی را داد وارد بسیج خواهران خرمشهر شدم، در آن مقطع سکینه، خواهرم و زن برادرم به ما آموزش نظامی می دادند و بعد از آن هم در جهاد سازندگی حضور داشتم و دوره امدادگری را هم در بیمارستان مصدق خرمشهر دیده بودم. حین دیدن همین دوره ها بودم که جنگ شروع شد به همین خاطر به شکل کامل آماده ی ماندن و جنگیدن بودم.

** شهریور 59 اولین صدای جنگ در خرمشهر شنیده شد، نخستین تصویری که از این صدا دارید کدام است؟
-- از زیارت اهل قبور برمی گشتم که روبروی آتش نشانی خرمشهر صدای انفجار مهیبی شنیدم، آمبولانس ها را دیدم که مجروحان را به سمت بیمارستان منتقل می کردند، همان موقع متوجه آغاز جنگ شدم، بدون اینکه به خانواده خبر بدهم با همان آمبولانس ها برای کمک به مجروحان به بیمارستان رفتم و اولین شهیدانمان را هم که شهید حیدری و اقبال پور بودند در همان روزها تقدیم کردیم.

** این حضور شما در منطقه جنگی و دقیقا در خرمشهر تا چه زمانی ادامه داشت؟
-- تا روزهای نزدیک به سقوط شهر.

** یعنی تقریبا تا ابتدای آبان 59؟
بله. دیگر شرایط طوری بود که نمی گذاشتند در بیمارستان بمانیم. بیمارستان به پل نزدیک بود وعراقی ها خیلی نزدیک شده بودند. به اجبار ما را از خرمشهر خارج کردند ولی از منطقه جنگی بیرون نرفتیم و در بیمارستان های شطیط، طالقانی آبادان و ماهشهر و حتی برای مدتی در یکی از بیمارستان های قم به مجروحان رسیدگی می کردیم. در عین حال کار با اسلحه را به خوبی بلد بودم و همیشه یک نارنجک را به همراه داشتم تا اگر به دست عراقی ها افتادم، خودم را منفجر کنم.

** در این مدت قطعا خاطراتی از پرستاریِ مجروحان جنگی را در ذهن دارید.
-- شهید رمضانی فر پایش قطع شده بود و روی برانکاردش پر خون بود، پایش را زیر کمرش قرار داده بودند، کمی که هوشیار شد سراغش را گرفت که من پایش را کنار دستش گذاشتم و گفتم نگران نباش، پایت اینجاست.
یادش بخیر شهید سید جعفر موسوی که دوست صمیمی برادرم بود را وقتی بر اثر شدت جراحات بر روی تخت خوابانده بودیم به شدت تشنه بود و برای آب بی تابی می کرد، من با گاز استریل لبهای خشکش را تر می کردم، یادم نمی رود وقتی در همان حال به او گفتم مرا می شناسی گفت؛ تو فرشته ای.

** در این برهه زمانی خانواده تان کجا بودند؟
-- پدر و مادر و خواهر و برادر کوچکترم به ماهشهر رفتند ولی بقیه در منطقه بودیم و خارج نشدیم.
** روزهایی که خبر و اثری از وسایل ارتباطی نبود چطور از وضعیت و حال هم مطلع می شدید؟
-- خانواده 6ماه از من هیچ خبری نداشت، تا اینکه یکی از دوستان پیشم آمد و گفت که پدر و مادرم به شدت نگرانم هستند و حتی فکر می کنند که شهید شده ام، بعد از شنیدن این موضوع بود که از بیمارستان دل کندم به دیدارشان رفتم.

** معمولا از خانواده دل می کنند اما شما از بیمارستان دل کندید؟
-- بله، به این خاطر که می دانستم اگر بروم خانواده اجازه برگشتن به منطقه جنگی را به من نمی دهند.
حس عجیبی بود وقتیکه بعد از این همه مدت پدرم را با ریش سفیدِ بلند و مادرم را با لباس مشکی دیدم، آنها عزادار منی بودند که زنده بودم.

** واقعا خانواده نگذاشت که به منطقه برگردید؟
-- بله. برای مدتی در بیمارستان شرکت نفت ماهشهر خدمت کردم. ولی بعد از چند وقت دوباره به آبادان و سپس کوت شیخ رفتم. لباس خاکی بلند نظامی می پوشیدم و همیشه چفیه ای بر سر داشتم و در اتاقی خدمات کمک های اولیه را ارائه می دادم.

** زمان انجام عملیات بیت المقدس کجا بودید؟
-- به خاطر شدت درگیری ها در خرمشهر اجازه نمی دادند که در منطقه حضور داشته باشیم به همین خاطر به ماهشهر رفتم و بعد از آن در سال 62 بود که ازدواج کردم و در ماهشهر ماندگار شدم و در عین حال همیشه دلتنگ خرمشهر بودم و ماهی یکبار به شهرم سر می زدم.

** چه زمانی دوباره خرمشهر را برای زندگی انتخاب کردید؟
-- ابتدای دهه 80 بود که دوباره برگشتیم.

** ابتدای دهه 80 که خرمشهر به لحاظ بصری با روزهای جنگ تفاوت چندانی نداشت.
--- دقیقا همینطور است، چرا نباید به این شهر نگاه جدی تری بشود؛ این موضوع همیشه افسوس من بوده است، هنوز وقتی از کنار مسجد جامع رد می شوم به جای ترکش ها دست می کشم و با آن روزها تجدید خاطره می کنم.
هنوز جنگ با من است و وقتی که صدای بلند می شنوم ناخودآگاه دستم را روی گوشم می گذارم و سردرد می گیرم.
همیشه این آرزو را دارم تا دیداری با رهبر معظم انقلاب داشته باشم و در خصوص مشکلات شهرم با ایشان صحبت کنم.

** بعد از پشت سر گذاشتن این مصائب روحی و جسمی، وضعیت ارتزاق و امرار معاش شما به چه شکل است؟
-- حقوق جانبازی می گیرم ولی کفاف زندگی ام را نمی دهد، مستاجرم و بارها به مسئولان پیشنهاد دادیم که شرایط ساخت منزل را برای جانبازان آسان کنند و امیدواریم که روزی این اتفاق اجرایی شود.
باور کنید روزهای اولی که چشمم را از دست دادم پدرم به زور مرا برد تا حقوقم را بگیرم، ولی شرایط امروز متفاوت است، چهار فرزند دارم که هیچکدام شغلی رسمی ندارند ولی با این حال انتظار من این است که شهرم آباد شود.

*** با این اوصاف اگر با پرسش کلیشه ای«در صورت مواجه شدن خرمشهر با مشکلی دیگر باز هم می مانید» مواجه شوید، واکنش تان چیست؟

-- حتی یک درصد هم شک نکنید که باز هم هستم، من برای خاکم همیشه آماده ام.

گفت و گو :امین جوکار

نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار